۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

ایگلوی ما هم درست شد

توی اون تپه های برفی که هفته پیش درست کرده بودیم سوراخ کردیم. راه ورودیش کمی باریکتر و داخلش بازتر بود جوری که دو سه نفر می تونستن توش بنشینند یا بخوابند. معلممون توضیح داد اگه روزی روزگاری توی بیابون در سرمای وحشتناک گیر کردین این تنها راه زنده موندنه. داخل ایگلو هواحدود صفره و بوی رطوبت زمین و خاک آب خورده رو میشه حس کرد.






۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

ایرانی هایی که خارج زندگی می کنند گاهی خیلی از اجتماع به دور میفتند. مخصوصا تو یه شهر کوچیکی مثل اینجا که یک اجتماع کوچیک ایرانی هست.بعضی ها ارتباطشون میشه با همین اجتماع کوچیک ایرانی و هی تو همین می چرخن.. حرفها تو همین محدوده میشه. حتی حسادتها و چشم و هم چشمی ها هم تو همین محدوده میشه. خیلی همه به هم کار دارند. تو این شهر اگه کار نکنی یا درس نخونی خیلی وقت اضافه داری چون زیاد جایی برای وقت گذرونی نداره و در نتیجه همش میشه خاله زنک بازی و کار به کار اینو اون داشتن و پشت سر هم حرف زدن. این حرفا که میگم به خاطر تلفنیه که دیشب داشتم با یه خانومی از دوستای اینجامون. یک ساعت هم بیشتر طول کشید. حالا من هم امروز میان ترم بیولوژی داشتم و واقعا دلم می خواست دو تا بخش رو یک کمی بیشتر بخونم. اونم همینجوری داشت از این و اون می گفت. من در این مواقع آدمی نیستم که روم بشه حرفهای طرف رو یه جایی قطع کنم یا بفهمونم بی علاقه ام به این گفتگو... می دونم این ضعف بزرگیه ولی واقعا نمی تونم. گیر میفتم و فقط حرص می خورم.

۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

مکزیک

بعد از تعطیلات کریسمس تا آخر سال تحصیلی مدرسه های اینجا دو بار تعطیلی طولانی دارند:یک هفته در ماه فوریه و یک هفته در ماه مارچ. هر دو این تعطیلات با احتساب شنبه یکشنبه های اینور و اونورشون 10 روز تعطیلی میشه. تعطیلات فوریه کالج هم تعطیله به نام Study week:) تا من کشف کردم که من هم تعطیلم؛ شوهرجان پرید یه تور یک هفته ای مکزیک گرفت . خلاصه آخر فوریه( حدود سه هفته دیگه) عازم یک شهر بندری به اسم پورتو ولارتا در مکزیک هستیم. از الان معلومه تو اون هفته حسابی study خواهم کرد. این عکسها رو از نت از پورتو والارتا پیدا کردم. نمی دونم خودش هم مثل عکساش هست یا نه.الان هوا اونجا 30 درجه بالای صفره یعنی حدود 50 درجه از اینجا گرمتر:)) مکزیک از مقیم های کانادا ویزا نمی خواد. من که برای این مسافرت از الان حسابی هیجان زده ام .
پانویس: شاید دیگه برام عادی شده اخبار ایران. شاید دیگه دارم مثل سیب زمینی می شم. دیگه فقط به خودم و سرما و تفریحمون فکر می کنم. اینقدر خودخواه شدم که حواسم نیست باز هم خونواده ای داغدار عزیزی هستن که نوزده سال بیشتر نداشت. دارم حساب می کنم فقط چند سال از بچه من بزرگتر بوده.

۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

واینگونه اسکیمو میشویم

اول از همه بگم من هنوز زنده ام. این معلم اکولوژی که بدجوری قصد جون منو کرده بود ما رو تو سرمای 27 درجه زیر صفر برد بیرون که ایگلو( خونه برفی اسکیمویی) درست کنیم.نمی دونست اینجانب آنچنان پوستم در مقابل سرما کلفت شده که اصلا اونروز سرما رو حس نکردم ! باورتون میشه؟
چهارشنبه هفته قبل هوا بد نبود . فکر کنم یک درجه زیر صفر بود مارو برد بیرون تا یک جنگلی که حدود 20 دقیقه پیاده روی از کالجه از برف نمونه برداریم. اونروز دمای برف رو در عمق های مختلف اندازه گرفتیم. هرچی از سطح روی برف به طرف زمین نزدیکتر میشی گرمتر میشه. یعنی اگه سطح برف 20 درجه هم زیر صفر باشه اون زیر سردتر از یک درجه زیر صفر نیست . اون روز معلممون ناراحت بود که چون هوا به اندازه کافی سرد نیست ما این اختلاف بین سطح و زیر برفها رو خوب نمیبینیم. این هفته که خیلی سرد بود( صبحش وقتی داشتم می رفتم رادیو ماشین روشن بود و خودم شنیدم گفت هوا منهای 27 درجه است) ظهر رفتیم سر کلاس آزمایشگاه و جناب معلم(دیوید) فرمودند : امروز روز خوبی برای بیرون رفتنه!! و من در حالی که تو دلم می گفتم آره جون عمت!! به اتفاق بچه ها با تعدادی بیل! راه افتادم ورفتیم بیرون:) نزدیک کالج نزدیک یک سری خونه های مربوط به کالج یک محوطه بازی بود و انجا بود که دیوید فرمودند برفها رو کوپه کنین می خواهیم ایگلو درست کنیم! ایناهاش اینجا داره توضیح میده
وما شروع کردیم به بیل زدن و برفها رو جمع کردن:) فکر می کنین دیوید خان در این فاصله چکار می کردند؟ با سگشون بازی می کردند که حوصله اش سر نره:)) این خانوم سگه( فلورا) در تمام کارهای نمونه گیری ما که در بیرون انجام شده حضور فعال داشته اند و عضو ثابت بودند:)) حتی مسافرت جاسپر هم با ما اومدند ایشون. اینجا داره براش توپ پرت می کنه بره بیاره.دوگروه شدیم و هی بیل زدیم جای همگی خالی:))

ولی نتونستیم تمومش کنیم هفته دیگه باز باید بریم ادامه بدیم. غلط نکنم دفعه دیگه دیوید فلورا رو میبنده به سورتمه:) رویخها سورتمه سواری یادمون بده.

پانویس: فکر می کنین بچه ها بعد از اینهمه فعالیت چکار کردند؟ همگی تصمیم گرفتند با هم برن استخر:)) البته من اومدم خونه دوش گرفتم ساعت 5 دوباره کلاس داشتیم . معلم کلاس بعدی که دید خیلی قیافه همه هچل هفته:)) مخصوصا اونا که از استخر هم اومده بودند؛ پرسید شما چرا امروز اینجوری هستین؟ گفتیم امروز ایگلو درست کردیم:))

۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

دور از جون شما همچی سرما خوردم که نگو... دو سه روز حالم خوب نبود محلش نزاشتم دیشب دیگه جوری شد که رفتم بیمارستان.. الانم مطمئنم دارم هذیون میگم:) زیاد حرفامو جدی نگیرین. اول روزی دو تا مسکن می خوردم الان هر دو ساعت مسکن می خورم میرم فضا میام پایین. چشام اصلا باز نمیشه واااااای خسته شدم از بس غر زدم:))) حالا نمی دونم چرا وقتی مریض میشم یاد یه خانمه تو اداره ایرانمون میفتم..اصلا باید میدیدیش.من هرچی بگم نمی تونین تصور کنین یه نفر چقدر می تونه رو اعصاب آدم بره.فکر کنم این یک مکانیزم دفاعی بدن منه برای اینکه بگه چیزهای بدتر از این مریضی هم تو این دنیا وجود دارند. الان که فکر می کنم پارسال هم یه بار تب کردم همش یاد اون بودم از بس که ازش خوشم میومد. یه صدایی داشت که از پشت تلفن می گفتی اگه حور نباشه حتما کمه کم پری هست:) وقتی به آدم میرسید میگفت چطوری خانومی:) خانواده محترم خوب هستن..واااای من به این کلمه خانومی و خانومم آلرژی عجیب و غریبی دارم این لغتها از کجا پیدا شدند آخه.
فردا برای نمونه گیری از برف برای آزمایشگاه اکولوژی می خواهیم بریم بیرون. هوا هم بگم؟ 30 درجه زیر صفر. واقعا اگه زنده موندم خبرتون می کنم. ولی می خوام عکس بگیرم. یه بار دیگه این نمونه گیری رو انجام دادیم نمی دونم چرا معلمه اصرار داره تکرارش کنیم.

۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

ایمنی

ترم پیش قبل از اینکه کلاسها شروع بشه همه دانشجویانی که در رشته هایی درس می خوندن که آزمایشگاه داشت ملزم به گذروندن دوره یک روزه ای برای نکات ایمنی به نام WHMIS(Workplace Hazardous Material Information Systemشدند.
این یک استاندارد کانادایی ایمنی در محیط آزمایشگاه و محل کاره. یعنی قبل از اینکه ما بخواهیم پامونو تو آزمایشگاه بزاریم باید این WHMISرو پاس می کردیم. و اگه کسی بار اول نمی تونست یه بار دیگه امتحان می گرفتند.این ترم هم ایمنی در حین کار به صورت یه درس سه واحدی و مجزا برامون ارائه شده که باز هم WHMISیک قسمتشه.
کلا اینجا اگه بخوای سر کار هم بری اینکه همه نکات ایمنی در حین کار برات کاملا جا افتاده باشه خیلی مهمه . اول از همه چیز برای کسایی که تازه استخدام کردند کلاس ایمنی در حین کار میزارن و به همه جزییات هم توجه می کنندو اصلا کاری رو شروع نمی کنند مگر اینکه همه نکات ایمنی رو حسابی شیرفهم کنند.این چیزیه که من تو ایران اصلا ندیده بودم. رشته من در ایران هم آزمایشگاههای برق و کارگاه عمومی که شامل جوشکاری ؛تراشکاری و فرزکاری بود داشت ولی هرگز ما دوره ایمنی نگذروندیم. یادمه ایران دانشجو که بودم تو کارگاه فرزکاری یه دختره برای اینکه براده های فلز روی میزشو پاک کنه از دستگاه هوا استفاده کرد.در نتیجه در یک آن تمام براده ها پاشید تو صورت نفر مقابلش که میز روبرویی کار می کرد و فقط شانس آورد تو چشمش نرفت . یا یه بار من در حین کار با نوک خودکار به یک سرکابل 20 کیلوولت برقدار اشاره کردم که اگه فاصله نوک خودکارم تا سرکابل کمتر از حدود 10 سانت بود الان اون دنیا بودم. اگه اینجا بود حتما این ها بررسی میشد که چرا این دانشجو یا کارگر آموزش لازم رو ندیده یا کجای آموزش ایراد داشته که خوب متوجه نشده کار به این خطرناکی انجام داده. واقعا نمی خوام هی تعریف کنم از اینجا... مسلما اینجا نه تنها بهشت برین نیست که خیلی خیلی ایرادها هم داره .ولی واقعا چه احساسی آدم پیدا می کنه وقتی میبینه برای سلامتی و جون آدمها اهمیت قائلند؟
اینو امروز تو ذهنم بود که بنویسم شاید برای اینکه ماجراهای این قطار و هواپیماها شده یکی از اخبار عادی و روزانه مملکت ما. جون آدمها اصلا انگار مهم نیست.

۱۳۸۸ بهمن ۳, شنبه

اینجاها اینروزا

به هر چیزی که بگین قسم می خورم اینقدرها که به نظر میاد سرد نیست:) دقت کنید که ساعت 14:35 بعد از ظهر خورشید کجاست!



درباره من

Fort McMurray, Alberta, Canada
آن‌ها که مرا می‌شناسند، می‌دانند اگرچیزی به دلم بنشیند با دیگران تقسیمش می‌کنم. آخر در میان این همه زشتی، چه خوب است وقت بشود هر چند روزی یک بار، هر آن‌چه چنگی به دل زده است را آدم جایی بگذارد برای پیشکش...