آقا ما هرچی راجع به پاییز و رنگ به رنگ شدن درختها و اینا گفتیم همه رو در جا فراموش کنید اینجا رسما زمستون شد و رفت پی کارش. دو روزه داره یه سره برف میاد .دما در وسط روز 8 درجه زیر صفره و پاند جلوی خونمون هم یخ زد و دیگه هیچ خبری هم از جوجه و مرغابی هم نیست. و همه این اتفاقات در عرض دو سه روز گذشته افتاد.
ایران که بودیم -چند سال پیش وقتی تازه برای کانادا اقدام کرده بودیم- یه سریال کانادایی از تلویزیون می دیدیم فکر کنم اسمش شمال شصت بود. ماجراهای اون سریاله تو یه دهکده ای در نورث وست تریتوری اتفاق میفتاد. اون دهکده همیشه خدا یخ زده و پر برف بودو ارتباطش در طول زمستون با همه جا قطع میشد و اهالی با هلیکوپتر میرفتند شهر و برمیگشتند. شهر نزدیکشون هم فکر کنم یلو نایف بود. خلاصه من به شوخی و هر هر وکر کر به شوهر جان می گفتم ببین کانادا اینه ها!!!ما هم می خواهیم بریم اینجا ها !! بعد هم به نظرم میومد خیلی این دور از ذهنه که ما روزی همچه جایی زندگی کنیم. حالا خدمتتون عرض کنم همون یلو نایف فقط400 کیلومتر با اینجا فاصله داره..
این از وضع هوا..
از کالج بگم بد نیست:) تقریبا دارم خودمو می کشم:)albate mikosham na mikesham
ویه چیز خیلی جالب و- البته بی ربط- برای من ندید بدید!! نمی دونم شما چه تصوری از هم.ج.ن.س گرا ها دارید؟ فکر می کنید چندش آورند؟
روز اول کالج که همون معارفه و سخنرانی ریسس کالج بود یادتونه که گفتم؟ سخنرانی ها تو یه مجموعه ورزشی کالج بود. درست صندلیه ردیف جلوی من دو تا دختر نشسته بودند و از همون اول حرف زدنهای در گوشی و نگاههای خیلی پر از علاقه و طولانی به هم وکمی هم ماچ و بوسه و اینا مگه میزاشت من حواسم جمع بشه.. خلاصه از اونجا بود که اینا رو شناختم و تو ذهنم مونده بود. حالا خیلی میبینمشون مثلا تو سلف یا کتابخونه. و چیزی که برام جالبه همون رفتارهاشونه .. وقتی با هم حرف می زنن مهم نیست کدوم حرف میزنه و کدوم گوش می ده-یکیش دخترپسریه و یکیش یه دخترگوگوری- اون یکی اونقدر با علاقه نگاه می کنه و اینقدرمعلومه این دوتا همدیگرو دوست دارند که خوب هیچ احساس بدی به من یکی دست نداده که هردو یه جنس دارند..ولی به قول یکی از دوستای عزیز خدایا توبه توبه...