ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۲۹, سه‌شنبه

دل گمراه من چه خواهد کرد با بهاری که می رسد از راه

.. حتی اینجا هم انگار که بهار شده است نفس کشیدن زمین را حتی در این یخ زده ترین نقطه زمین هم می توانی ببینی و بو بکشی و شاید اعجاز بهار همین باشد . می خواهد بخوانم: دل گمراه من چه خواهد کرد با نسیمی که می تراود از آن بوی عشق کبوتر وحشی

دلم گل می خواهد.. می خواهم بروم و برای خودم گل بخرم و به خودم بدهم و دیگر اینکه این سرنای نوروزی گروه رستاک مرا 
برد به حال و هوای نوروز
این هم هفت سین ما


اینها را هم برای عید درست کردم و البته این عکس فقط جهت ابراز وجود و اینکه فکر کنید هنرمندم و ارزش دیگه ای ندارد.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

شادترین جای دنیا

زمستان چهار سال قبل بود.شش ماه از ورودمان به کانادا می گذشت و دو ماه بود که به خاطر شغل شوهرم تازه به این شهر دورافتاده و سردسیر اومده بودیم.. دو ماه اول که در خانه ای که از طرف شرکت در اختیارمان گذاشته بودند سر کرده بودیم و حالا چند روزی می شد که خانه ای را در همان خیابان اجاره کرده بودیم.. همانجا اجاره کردیم از آن جهت که مثلا راه و چاه آن محله را تا اندازه ای یاد گرفته بودیم.  اون روزها در خانه بودم. چند ماهی بعد از آن بود که کالج را شروع کردم.. یکی از وظایف من - و مهمترینش- در آن زمان این بود که دخترم را به سرویس مدرسه سوار کنم و موقعی که برمی گشت سر ایستگاه حاضر باشم که تحویلش بگیرم. چنانچه من نبودم راننده اتوبوس پیاده اش نمی کرد.. اون روز  صبح که می خواستم ماشینو از پارکینگ در بیارم و بروم برای خرید زده بودم به ماشین همسایه.. فکر کن قیافه مهاجرها و غریبه ها را داشته باشی و دو روز باشه که به خونه جدیدی اومده باشی و همه همسایه ها کنجکاو باشند که بدونند از چه کره ای به سرزمین آنها مهاجرت کرده ای و همون اول کار هم زده باشی ماشینشونو داغون کرده باشی! هنوز تو گیجی تصادف و صحبتها با زبان الکن و ندونستن اینکه در موقع تصادف باید چکار کرد و یادآوری نگاه تنفرآمیز همسایه به من غریبه زبون نفهم بودم که دیدم نزدیک ظهره و باید برم دخترم را از سرویس بگیرم.. بدو بدو و بدون لباس گرم و درست و حسابی در رو به هم زدم و رفتم سر کوچه و بچه رو از سرویس گرفتم و وقتی برگشتم با در بسته و قفل شده خونه روبرو شدم.. سرما هم جوری بود که نمی شد بیرون وایسم.. یادم افتاد که حتی موبایلم هم با خودم نیاورده ام.. اینور خونه اونور خونه.. هی گشتم.. درهای پشت ساختمون... پنجره ها... نخیر! همه جا قفل بود و بسته.. من در حالی که سرما داشت هر چه بیشتر در مغز استخوانم نفوذ می کرد درمانده توی خیابون مونده بودم.. البته تنهای تنها که نه با یک بچه!! با حساب سریعی متوجه شدم بیشتر از این نمی تونم تو خیابون بمونم به اضافه اینکه تلفن محل کار شوهرم رو هم حفظ نیستم و تا اومدن او چهارپنج ساعت دیگه مونده.. تنها راه ممکن به نظرتون چی می تونست باشه؟ رفتم در خونه تنها همسایه ای که چند تا کلمه باهاش صحبت کرده بودم یعنی همونها که صبح گلگیر ماشینشونو مچاله کرده بودم! در که زدم فکر کردند باز اومده ام در مورد تصادف صحبت کنم ولی به زودی متوجه شدند دسته گل تازه ای به آب داده ام!!! از قیافه هاشون معلوم بود که براشون واضح و مبرهن شده با آدم خطرناک و دردسر سازی همسایه شده اند.. بقیه ماجرا چیزی نبود جز اینکه یک ساعتی در منزل اونها موندم تا قفل ساز اومد و در رو برای من باز کرد..
حالا اینو برای چی تعریف کردم؟؟ خودمم نمی دونم همینطوری یادم افتاد گفتم شما هم خوبه در جریان باشین.
عکسهایی از دیسنی لند کالیفرنیا رو می گذارم..که شعارش اینه نوشته:
The Happiest Place in the world
واقعا شادترین جای دنیا کجاست؟











دردهای نگفتنی

" سرم که درد می گیرد .. تنگ که دلم می شود ..  شانه هایم که خسته می شود.. از نبودنت .. از این همه نبودنت.. از پس یک کلام "دوستت دارم که از زیر گذشته جان می دهم؛ جان می گیرم هر روز ... فقط این کلام را بگو .. کجای حرفم بوی توبه می دهد که حالا .. سلامم نمی کنی ؟ های ای معشوقه ی سالهایی که یادم رفت ..." 

 دردهای من جامه نیستند تا زتن در آورم
چامه و چکامه٬نیستند تا به رشته سخن در آورم
نعره نیستند تازنای جان برآورم
دردهای من نگفتنی ؛دردهای من نهفتنی است.

دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست؛ 
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان...مردمی که رنگ روی آستینشان... مردمی که نامهایشان
جلد کهنهء شناسنامه هایشان ؛ درد می کند.
من ولی تمام استخوان بودنم؛ لحظه های سادهء سرودنم؛ دردمی کند.
انحنای روح من ؛شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است.
کتف گریه های بی بهانه ام؛بازوان حس شاعرانه ام؛ زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درددوستی کجا؟
این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست.
دردهای آشنا دردهای بومی غریب؛ دردهای خانگی؛ دردهای کهنهء لجوج...
اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است.
دست سرنوشت خون درد را؛ با گلم سرشته است. 
پس چگونه سرنوشت ناگزیرخویش رارهاکنم؟
درد؛ رنگ و بوی غنچهءدل است...
پس چگونه من؛ رنگ و بوی غنچه رازبرگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا ؛ دست درد می زند ورق.
شعر تازه مرا درد گفته است؛ درد هم شنفته است.
پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟
درد،حرف نیست؛ درد، نام دیگر من است.
من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصر امین پور

××  متن اول را من ننوشته ام.. ولی نویسنده اش را می شناسم -عمرا به این خوبی بتونم بنویسم - منو چه به این حرفها

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه

ارزش عشق در حضور است


همسفر! ( از نادر ابراهيمي).
در این راه طولانی

که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد،

بگذار خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بماند

خواهش می کنم !

مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی.

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت، دوست داشته باشم.

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو، یک آواز را بپسندیم.

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویاهامان یکی.

هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن، دال بر کمال نیست. بلکه دلیل توقف است.

عزیز من !

دو نفر که عاشق اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق.

و یکی کافیست.

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است.

اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

من از عشق زمینی حرف می زنم، که ارزش آن در "حضور" است،

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من !

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد.

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.

بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید.

بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم.

اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند، نه فنای متقابل.

اینجا، سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست.

سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.

بیا بحث کنیم.

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

بیا کلنجار برویم.

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد،

نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،... حفظ کنیم

من و تو، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.

و حق داریم، بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم، بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.

عزیز من !

بیا متفاوت باشیم ...

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۱۷, جمعه

در چشمهایم قهرمانی بود

نگاهش را که دیدم فهمیدم او هم مثل من مال هیچ جا نیست.. چشمهایی که متعلق به هیچ کجا نبود چشمهایی از سرزمین بی نام و گمشده. همان لحظه آرزو کردم قصه ای بنویسم که او قهرمانش باشد. گفتم دوست داری قهرمان یکی از داستانهای من باشی؟ با رندی جواب داد تا چه قصه ای باشد. گفتم دوست داری زندگی پر ماجرایی داشته باشی و باز هم گفت تا چه ماجرایی باشد. گفتم اسیر باطلت نمی کنم...
روزها گذشت و نتوانستم قصه ام را بنویسم . الکی که نیست نوشتن.. زمان می خواهد. باید داستان را ذهنت بسازی و پخته اش کنی ولی از آن طرف قهرمانم مانده بود معطل. نمی خواستم مثل خدا باشم که بی تفاوت بیافرینم و رهایش کنم باید آن قصه را می نوشتم روزی به من گفت : کسی که می خواهد برای دیگران زندگی بسازد باید زندگی ساخته شده ای داشته باشد. گفتم واژه ها یاری نمی کنند. کلمات  خیانت می کنند و منظورم را نمی رسانند.. خواستم حالیش کنم برای همین ادامه دادم" زبان منشا سو تفاهمات است". گفت وقتی قصه ای نداری مرا برای چه می خواهی.. داستان بی حادثه قهرمان می خواهد چکار؟ گفتم وقتی قهرمان باشد حوادث در پی آن می آیند. صدای گریه کودک قبل از به دنیا آمدنش شنیده نمی شود.. گفت تا تو بخواهی بنویسی من رفته ام. گفت بارها رفته ام. من قهرمان رفتنم. گفت هر وقت که رها کرده ام و رفته ام خیلی ها در آرزویم مانده اند. همان موقع ترسیدم از حرفش. ترسیدم مرا هم همانطور رها کند قبل از آنکه قصه ام را بنویسم ولی یادم افتاد همان چشمهای از سرزمین بی نام و نشانش باعث شده بود بخواهم قهرمان داستانم باشد. این که تقصیر او نبود. ولی باز از حرصم که هنوز نتوانسته بودم قصه ام را بنویسم گفتم : نمی توانی.. حق این کار را نداری. من می خواهم قهرمانم باشی من می خواهم قصه ات را بنویسم باید که باشی.. ولی آخرین کلماتم در خداحافظ گفتنش گم شد. گفت دیگر اینجا نمی مانم  و رفت.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۱۴, سه‌شنبه

سهم من

"سهم من" نام کتابی از خانم پری نوش صنیعی است که .. داستان حول زندگی زنی به نام معصومه است که در خانواده مذهبی و در قم زندگی می کند و بعد به همراه خانواده به تهران می آید.. زندگی آن زن در مراحل مختلف از ادامه تحصیل گرفته که به مذاق خانواده مذهبی و برادران غیرتیش جور در نمی آید تا عشقی که برایش پیش می آید و او را تا حد مرگ جلو می برد و بعد ازدواج 
اجباری با شخصی که اتفاقا یک مخالف حکومت و مبارز کمونیست از آب در می آید. داستان همراه با وقایع اجتماعی و سیاسی سی چهل سال اخیر در ایران جلو می رود.. شوهر زن دستگیر و زندانی می شود و زن که اکنون دو فرزند هم دارد زندگی سختی را می گذراند.. همراه با انقلاب شوهرش آزاد می شود ولی دیری نمی گذرد که باز هم به جرم کمونیست بودن زندانی و اعدام می شود... زندگی زن باز هم این بار با سه فرزندش به سختی و تنهایی می گذرد.. بارها زندگی او و فرزندانش با سیاست و دستگیری پسر بزرگش به جرم هواداری و روزنامه فروشی و بعدهم جنگ و مفقود الاثر شدن پسر دومش تهدید می شود.. و در آخر قصه با عشق زمان نوجوانی اش برخورد می کند ولی برای حفظ آبروی فرزندانش از ازدواج با او خودداری می کند.  قسمتی از پایان این کتاب را در پایین کپی کرده ام.
لینک دانلود کتاب هم اینجاست.
سهم من از زندگی چی بود؟ آیا سهم مشخص و مستقلی داشتم؟ و یا جزیی بودم از سهم مردان زندگیم که برای باورها؛ ایدهآلها؛ و یا هدفهاشون هرکدام به نوعی مرا به قربانگاه بردند. برای حفظ آبروی پدر و برادرانم من باید قربانی می شدم. بهای خواستها و ایده آلهای شوهرم؛ قهرمان بازیها و وظایف میهنی پسرانم را من پرداختم. اصلا من کی بودم؟ همسر یک خرابکار؛ یک خائن وطن؟ فروش؟ مادر یک منافق؟ زن یک قهرمان مبارزه در راه آزادی؟یا مادر فداکار و از جان گذشته یک رزمنده آزاده؟ چند بار منو در زندگی به اوج بردند و بعد با سربه زمین زدند در صورتی که هیچ کدام حق من نبود. من رو نه به دلیل شایستگی ها و توانایی های خودم بالا بردند و نه سقوط هایم محصول اشتباهات خودم بود. انگار من وجود نداشتم؛ حقی نداشتم؛ کی برای خودم زندگی کردم؟ کی برای خودم کار کردم؟ کی حق انتخاب و تصمیم گیری داشتم؟ کی از من پرسیدند تو چه می خواهی

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۵, یکشنبه

من ترا در تو جستجو کردم نه در آن خوابهای رويایی

اولین و مهمترین چیزی که فکر می کرد باید در جریان باشد قسمتی از کتاب شازده کوچولو بود بنابراین اولین مکالمات در مورد آنجایی بود که شازده کوچولو به روباه بر می خورد و روباه از او می خواهد که اهلیش کند.. شازده کوچولو می گوید " من پی دوست می گردم" و اهلی شدن یعنی چه و روباه می گوید یعنی ایجاد علاقه کردن.تو الان یک پسر بچه های مثل صدها هزار پسر بچه دیگه و من یک روباهم مثل صدها هزار روباه دیگه ... نه تو احتیاجی به من داری و نه تو به من.. اگر تو مرا اهلی کنی هردوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم تو واسه من میان همه موجودات عالم موجود یگانه ای می شوی و من واسه تو.
شازده می گوید کم کم داره دستگیرم می شود یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد
..
و داستان را گفت و گفت تا به آنجا برسد که شهریار قصه روباه را اهلی کرد و لحظه جدایی نزدیک شد
روباه گفت نمی توانم جلوگریه ام را بگیرم و شهریار بگوید اگر اجازه بدهی که اهلیت کنند باید انتظار داشته باشی که برایشان اشک بریزی.. و روباه بگوید ولی تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی

حالا که فکر می کند می بیند ای کاش آن داستان را از اول برای او گفته بود.. همیشه همینطور بود و ماجرا را از آخر شروع می کرد وقتی کسی را نمی شناسی باید از اول نقاشی فیل در دل ماربوآ را به او نشان بدهی.. اگربگوید این نقاشی یک کلاه است چاره ای نیست جز اینکه خودت را تا حد او پایین بیاوری و دیگر با او از جنگلهای بکر و دست نخورده و یا ستاره ها حرف نزنی


درباره من

Fort McMurray, Alberta, Canada
آن‌ها که مرا می‌شناسند، می‌دانند اگرچیزی به دلم بنشیند با دیگران تقسیمش می‌کنم. آخر در میان این همه زشتی، چه خوب است وقت بشود هر چند روزی یک بار، هر آن‌چه چنگی به دل زده است را آدم جایی بگذارد برای پیشکش...