شاید قبل از اینکه از ایران بیرون بیام آزادی لباس و مجبور نبودن برای حجاب برام دلیل آخر مهاجرت بود . یعنی اگه میشنیدم یکی میگه از ایران بری بیرون از شر مانتو روسری خلاص میشی؛ با خودم میگفتم اینم شد حرف؟ ولی راست راستشو بگم الان کم کم این داره برام مهم میشه یعنی الان می فهمم چقدر آزادی خوبه. انگار یه قسمتی از وجودم رو تازه دارم کشف می کنم. دیگه داشت یادم میرفت که زنم.. داشت یادم میرفت دوست دارم لباس زنونه بپوشم. لباس رنگی و دامن وکفش پاشنه بلند رو دوست دارم. هرروز صبح با این تصور که هرچی بپوشم هیچ احدی کاری به کارم نداره ته دلم ذوق می کنم. اصلا یه چیزی بگم؟ اینجا ترس از اینکه دیگران چه قضاوتی در مورد آدم می کنند از بین میره و آدم عادت می کنه در مورد دیگران براساس ظاهرشون قضاوت نکنه. یه جور آزاد شدن از آنچه که بهمون آموخته اند : اگر یکی ظاهرش این باشد پس اینچنین آدمی است. اینجا هییییییچ چیز بد نیست هیچ چیز.
این هفته هم گذشت. تو این هفته مدرسه بچه ها هر روزی یه برنامه ای گذاشته بود برای جمع آوری اعانه برای هاییتی. اینجا وقتی برای یک برنامه خیریه می خواهند پول جمع کنند از این برنامه های سرگرم کننده ترتیب می دهند و بچه ها ضمن شرکت تو این برنامه پولی هم بابت کمک می دهند برنامه های روزهای مختلف مدرسه به این قرار بود:
Hat dayکه بچه ها کلاههای عجیب و غریب پوشیدند؛پیژامه دی که معرف حضورتون هست؛Crazy hair day ؛پوشیدن لباسهای دهه 70-80 (مثلا شکل هیپی ها لباس پوشیدند) و یه برنامه رقص. یک بار برای جمع کردن پول برای مبتلایان به سرطان چند تا از معلمها من جمله یه خانوم معلم موهاشون رو به مزایده گذاشتن! یعنی اون حاضر میشه موهاشو بتراشه به شرطی که والدین بچه ها یا کارکنان مدرسه پولی برای کمک بدهند خلاصه موهای بلند و خیلی خوشگل اون خانوم معلم رو در حضور همه تراشیدند . من که گریه ام گرفت نمی دونم چرا...
پانویس: دلم می خواد بپرسم کسی تونست کباب کوبیده درست کنه؟ کبابها نریخت؟

