این روزها دلم و سرم را با دیدن فیلم پر می کنم... با موبایلم میبینم از شبکه نت فلیکس. می تونم با کامپیوتر یا تلویزیون هم ببینم ولی موبایل خیلی خصوصی تره و هیچ کس هم نمی فهمه چه غلطی می کنم. بعد یه جوریه این شبکه که هر مدل فیلمی ببینی باز از همون نوع فیلم بهت پیشنهاد می کنه برای همین افتاده ام روی دور دیدن یه سری فیلم خلاف که هی هم داره درجه خلافیش بیشتر و بیشتر میشه آخرین فیلمهایی که دیدم Young Adam و Happy Accidents و The End of the Affair و Days of Summer هستند... امیدوارم که هیچ کدوم رو ندیده باشید چون بدجوری آبروم میره...
تا حالا دیده اید جنگل آتش بگیره؟ من که ندیده بودم؛ میگن یه رخداد طبیعیه در اثر گرمای هوا و فکر کنم مثل ذره بین عمل کردن یه قطره آب شروع میشه گویا.. حالا شروع شدنش هیچی ولی انگار پایانش با خداست فقط.. یک هفته ای است که جنگلهای این اطراف در چندین نقطه دارند می سوزند.. گاهی دود غلیظی روی شهر رو می پوشونه .. گاهی بارون خاکستر میاد و همه جا رو مثل برف سفید می کنه و گاهی به ظاهر کمی هوا صاف تر می شه ولی فقط به خاطر یه ذره باد و یا بارون کوچیکیه که اومده دوباره چند ساعت بعد چشم چشمو نمیبینه.. روزهای اول خوشم میومد از بوی چوب نیم سوخته وقتی پامو می گذاشتم بیرون از خونه.. احساس می کردم صبحه و توی کوچه های روستایی در کلاردشت دارم قدم می زنم. بعد چند روز حالم بد شد الان یه سره سر درد دارم چشمام می سوزه و حالم بده.. حال زنهای حامله ویار دار رو دارم و اصلا نمی تونم لب به غذا بزنم. حیوونهای بیچاره هم از بوی دود کلافه شدند دوروز پیش این خرس سرگردان رو کنار اتوبان دیدم...


پانویس: می دانم شرط ادب و تربیت آن است که الان که برگشته ام حرفی در مورد رفتنم و برگشتم بزنم ولی بگذارید هیچی نگم. این را به دوستی خودتان به من ببخشید... احتمالا حالا حالا ها خواننده ای نخواهم داشت و کسی حواسش به من نیست. وبلاگ بلاگ فایم کلا نابود شد و من فعلا حوصله درست کردن یکی دیگه رو ندارم. هنوز طفره میرم از همه چیز.. ازحفره بزرگی که در قلبم درست شد. گاهی فکر می کنم بهترم گاهی امیدوار می شوم به التیام و گاهی همسایه می شوم با ویرانی....
**فروغ